ویروسِ سرمایه، پندمیِ مصرف

پندمی کرونا و تأثیر آن بر معماری و زیست ما

پیاده‌سازی و تنظیم: میلاد غلام‌نیای فومنی

متن پیشِ رو حاصل گفت­ و­شنود مهندس نوید طاهری و مهندس فرامرز پارسی، در بستر اینستاگرام و برنامه­ ای تحت عنوان پندمی و تأثیر آن بر معماری و زیست مادر صفحه اینستاگرام مهندس طاهری[i]  است. که به­ صورت یک یادداشت از زبانِ مهندس پارسی و خارج از فرمت مصاحبه پیاده­ سازی شده است.همچنین در اپیزود ششم پادکست آرک گپ بازنشر گردیده است.

فرامرز پارسی متولد 1342، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد معماری از دانشگاه علم و صنعت است و در حال حاضر به عنوان مدیرعامل در مهندسین مشاور عمارت خورشید به فعالیت می­پردازد. وی علاوه بر تدریس دانشگاهی، سوابق بسیار طولانی و موفقی را به عنوان مدیرطرح مرمت در پروژه­های مختلفی همچون: باززنده­سازی کاروانسرای تاریخی سعدالسلطنه قزوین، ساماندهی مسجد جامع نو شیراز، احیای کاخ مسعودیه تهران، ساماندهی گورستان تاریخی ابن بابویه شهر ری، باززنده سازی سرکنسولگری انگلستان در خلیج فارس (بوشهر) و … داراست.

نوید طاهری نیز متولد 1362 کارشناسی ارشد معماری از دانشگاه تهران و عضو پیشین تمام وقت هیات علمی دانشگاه و دارای پانزده سال تجربه کار حرفه ای در محیط دانشگاه است.وی تولید کننده پادکست معماری آرک گپ می باشد.

می­خواهم این بحث را با این پرسش آغاز کنیم که معماری چه تأثیری می­تواند از پندمی کرونا بگیرد؟ اول از همه و خیلی ساده باید بگویم که فکر نمی­کنم با آرام شدن وضعیت بحرانی و یا عادی­تر شدن شرایط عمومی، اتفاق خاصی به فوریت رخ بدهد. قرار نیست که مثلاً نظام سرمایه­داری زیر و رو شود! یا از فردا کلا به شکل دیگری معماری کنیم و یا اتفاقاتی از این قِسم…، بعید می‌دانم که این ماجرا بتواند در کوتاه مدت تأثیرات مهمی به طور خاص بر معماری داشته باشد. با این وجود، تصور می­کنم که بسیاری از افراد وادار به تأمل و تفکر شده­اند. مجبور شده­اند تا یک­بار دیگر به صورت جدی به باورها و پیش­فرض­های ذهنی خودشان رجوع کرده و بکوشند تا این وقایع را با آن پیش­فرض­های­ قبلی تفسیر کنند. این تأملات قطعاً در آینده تأثیرات خود را بر جا خواهند گذاشت. و ترک­های کوچک و بزرگی در آن باورهای ذهنی که تا چند ماه قبل همه­ی ما به­عنوان پیش­فرض­های قطعی به آن­ها نگاه می­کردیم وارد خواهد کرد. قطعاً امروز نمی­توانیم به پیش­بینی نتایج این ترک­ها و به­طور مشخص مقصدشان در آینده بپردازیم اما می­توانیم از دید خودمان به نقد وضعیت موجود پرداخته و در آن تفکر کنیم.

به نظر می­رسد تبعات بحران همه­گیری ویروس کرونا، خیلی بیشتر از آن چیزی­ست که به­واسطه­ی تعداد کشته­ها و مبتلایانش باید به وجود می­آمد. به عنوان مثال نگاهی به تعداد مبتلایان و کشته­شدگان این ویروس در جهان ما را به عددی حدود سه تا پنج میلیون نفر مبتلا و چهارصد هزار فوتی (به طور تقریبی و بدبینانه در زمان انجام گفت­و­گو) خواهد رساند. اما این عددی نیست که جهان را به این شکل زمین­گیر کند. به­عنوان مثال آمار کشته­شدگان حوادث جاده­ای در تعطیلات نوروزی کشور ما هر سال به حدود 15000 نفر می­رسد، پس چرا اینطور زمین­گیر نمی­شویم!؟ یا اینکه آنفولانزایN1H1  قطعا همه­گیری بیشتری داشت. اما چرا تأثیرات کرونا اینقدر شدید است!؟ چرا تا این اندازه جهان را زمین­گیر کرده است!؟ و چرا تبعات این زمین­گیر شدن اینقدر شدید بوده؟ چرا اینقدر منجر به بیکاری شده ؟ و چرا منجر به بروز رفتارهایی عجیب و غریب توسط اکثر انسان­ها شده است؟

می­توانیم از این منظر به ماجرا نگاه کنیم؛ پس از شکست اردوگاه سوسیالیسم یا آن­چه که منجر به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی شد، شاهد غلبه عجیب یک نوع از نگاه اقتصاد سیاسی در سراسر دنیا بودیم. جریان نئولیبرالیسم که در اداره دنیا خود را بی­رقیب ­می­دید بی­محابا به یکه­تازی پرداخت و سیستمی برپایه­ی احترامِ تقدس­گونه به مالکیت، سرمایه و اقتصاد به معنای سرمایه­داری آن به­وجود آمد. و به نظر می­رسید که کار خود را به بهترین شکل ممکن انجام می­دهد. اما به یکباره در جریان همه­گیری کرونا گویی که نئولیبرالیسم توانایی پاسخگویی ندارد و ناگهان دچار بحران شده است. در این هنگام مجبور شد تا به سراغ شیوه­هایی برود که متعلق به نظام سوسیالیستی بودند. مجانی کردن بهداشت برای همه مردم جامعه، پرداخت رقمی معین به عموم مردم در جهت حمایت از آن­ها و… ازجمله شیوه­های سوسیالیستی بود که در این مدت به آن­ها روی آوردند، شیوه­هایی که کاملاً در تضاد با نگاه نئولیبرالیسم­ است و حکایت از بحرانی در نظام سرمایه­داری دارد!

علاوه بر این، باید به دو بحران دیگر که مدت زمان بیشتری­ست زخم گشوده­اند هم اشاره کنیم. محیط‌زیست به­عنوان بحران بزرگ بشر یکی از این دو چالش است. به نظر می­رسد دنیایی که به رهبری نظام سرمایه­داری در حال پیشروی­ست، علی‌رغم برگزاری سمینارها و کنفرانس­های مختلف و اختصاص بودجه­های کلان و قابل توجه، همچنان در یک سراشیبی به پیش می­رود و راه قطعی برای حل آن ندارد. راه­حل­هایی همچون ساخت باغچه و پرورش محصولات کشاورزی در خانه­ها یا در مقیاسی بزرگتر، ساخت خانه­هایی با مصرف انرژی صفر(خانه­های سبز)، عملاً کمکی به وضع موجود نمی­کنند و خود جای بحثِ فراوان دارند. از سویی دیگر ظهور سوسیالیست­­ها در راس امور اداره برخی کشورهای جهان باعث شد تا در کنار دو بحران دیگر به نتیجه­ای جدید بیاندیشیم؛ گویی که نسخه­­های شفابخش سرمایه­داری، اثری ندارند و پاسخگو نیستند.

اما چه چیزی باعث شد که این موارد را به معماری مرتبط بدانم و بحث را از اینجا آغاز کنم؟ من نه اقتصاد سیاسی­دان هستم، نه سیاستمدار و نه اقتصاددان. اما در حوزه­ای که کار می­کنیم (معماری)، به­خصوص علاقمندی شخصی خودم که از زاویه دید تمدنی به معماری نگاه می­کنم و نه از جهت خلاقیت­های فردی. پس باید ببینیم که چه اتفاقی رخ داده و در آن تفکر کنیم. زیرا قرار است ساختمان بسازیم و شهرها را شکل بدهیم.

برگردیم به ابتدای بحث و یک سؤال، کرونا چه چیزی را تغییر داد؟ در میان مسائلی که اشاره شد کرونا چیزی به نام مصرف را دستکاری کرد و الگوی مصرف را تغییر داد. زیرا موقعیتی پیش آمد که ما اصلاً فرصت مصرف کردن را نداشتیم. در خانه ماندیم و این یعنی؛ نه بنزینی مصرف کردیم، نه مهمانی رفتیم، نه کادو خریدیم و در یک جمله، مصرف نکردیم.

الگوی منظم مصرف برهم خورد و جالب این­جاست که با مصرف نکردن جامعه، اقتصاد برهم ریخت اما کسانی که بیکار شدند با همان آخرین حقوق­شان هم می­توانستند مدتی را به زندگی ادامه دهند. اضطراب ناشی از بیکاری داشتند و از نظر روانی تحت فشار بودند اما عملاً هزینه­هایشان به یک سوم کاهش یافته بود. یعنی کسانی که به نوعی حقوق بگیر بودند با همان حقوق آخرشان می­توانستند تا دو یا سه ماه دیگر هم زندگی کنند. البته مسئله مشاغلی که اجاره­نشین­اند متفاوت است و بحثی جداگانه را می­طلبد.

ما در دنیایی زندگی می­کنیم که چرخ اقتصاد زمانی می­چرخد که مصرف بالا و بالاتر برود. علی‌رغم کاهش نرخ رشد جمعیت در اکثر نقاط دنیا، اما اقتصاد باید به سمت جلو حرکت کند. تنها راه در این شرایط مصرف بیشتر توسط افراد جامعه است. اگر شما کارخانه­ای با درآمد یک میلیون دلار داشته باشید، نمی­توانید بگویید که برای سال آینده نیز همان یک میلیون دلار درآمد کافی خواهد بود، زیرا اگر سال بعد دو میلیون دلار درآمد نداشته باشید ورشکست خواهید شد!!! یعنی در این مدل اقتصادی یا باید به سمت جلو حرکت کنی و یا اینکه از بین بروی. اگر تو رو به جلو حرکت نکنی، عده­ای دیگر به جلو خواهند رفت و تو را حذف خواهند کرد. پس شاهد رقابتی سنگین هستیم که تولید خود را توسعه دهیم و این توسعه تولید، با مصرف امکان­پذیر است. در این نگاه اقتصادی، یک سیستم درست و کارآمد سیستمی­ست که نیازی را برطرف نکند، بلکه باید بتواند نیاز جدیدی را تولید کند. هنگامی که یک نیاز جدید برای ما ساخته شد، دیگر فرقی با نیازهای ضروری ما نخواهد داشت، حتی اگر یک نیازِ کاذب باشد. امروز بخش بزرگی از اعمالی که با موبایل­های خود انجام می­دهیم را تا 5 یا 10 سال قبل انجام نمی­دادیم. این فعالیت­ها نیاز ما نبودند اما در این مدت به نیازهای ما تبدیل شده­اند. آیا امروز می­توانیم آن­ها را کنار بگذاریم؟ امکان ندارد، ما نمی­توانیم موبایل را از زندگی روزمره­ی خود کنار بگذاریم. قبلاً برای یافتن آدرس به ذهن­مان رجوع می­کردیم اما حالا بدونِ  Waze و  GoogleMap  نمی­توانیم آدرس را بیابیم و این عمل بصورت ناخودآگاه از ما رخ می­دهد. پس نیازها را تولید می­کنیم برای آنکه مصرف بالاتر برود.

این­ها که گفتم به معنی وجود یکسری از افراد در پشت­پرده­ی جهان نیست، بلکه این جریانِ طبیعی اقتصاد سرمایه­داری‌ست. که وقتی به این مرحله می­رسد برای توسعه­ی خود، به این مسیرها میدان می­دهد و هر مسیری جز این حذف خواهد شد. مثلاً کسانی که می­گویند ما برای انسانیت، محیط زیست و … فلان کارها را خواهیم کرد، حذف می­شوند و تنها کسانی باقی می­مانند که بتوانند پول بیشتری تولید کنند.

دقیقاً نکته محیط‌زیست هم در همین­جاست. نکته محیط­زیست این نیست که پشت­بام­ها را چمن کنیم یا آن­که در همه بالکن­ها باغچه بسازیم و هویج پرورش دهیم. همه اینها خوب و جذابند اما راه­حل مشکلات زیست­محیطی ما نیستند. موضوع اصلی محیط‌زیست مصرف است. ما بیش از نیازهای واقعی خودمان و بر اساس نیازهای کاذب تعریف شده مصرف می­کنیم. در حالی­که می­دانیم منابع محدود است و اگر با همین الگو ادامه دهیم راهی جز ترک کره زمین باقی نخواهد ماند. حتی عده­ای به­دنبال ساخت رآکتوری براساس جوش هسته­ای و تولید انرژی از نیتروژن هستند، زیرا معتقدند که در آن صورت برق مجانی تولید و آب‌های شور جهان را شیرین می­کنند و… اما نه، این راه نجات نیست! مصرف باید پایین بیاید و یا اینکه به مقدار واقعی برسد.

اما این صحبت­ها چه ارتباطی به بحث معماری دارد؟ دنیای ما و به عبارتی دنیای هنر از دو بخش یا جریان عدالت­طلب و آزادی‌طلب تشکیل شده است. عدالت­طلب­ها تبدیل شدند به سوسیالیست­ها که بعدها اتحاد جماهیر شوروی و چین کمونیستی از درون آن بوجود آمدند و همانطور که همه می­دانیم بعدتر داستان­های خودشان را پیدا کردند، به دیکتاتوری تبدیل شدند، توسعه اقتصادی پیدا نکردند و… . در طرف دیگر هم لیبرالیست­ها قرار گرفتند، با اینکه لیبرالیسم معادل آزادی­ست و آزادی سیاسی و اجتماعی را هم مدنظر داشته، اما آن­چیزی که کلمه آزادی را در این اقتصاد تعریف می­کند آزادی سرمایه است. آزادی مالکیتِ خصوصی­ست که آن تقدس را داراست. مهمتر از همه آزادی­هاست و اگر نیاز باشد می­تواند آزادی­های دیگر را هم تحت فشار قرار داده و عدالت را هم زیر پا بگذارد و … . به هرترتیب طی سال­ها و بر اساس آنچه پیشتر اشاره کردم یکی از این دو شاخه مهم حذف شد و جای خود را به نئولیبرالیسم داد. به همین دلیل است که وقتی می­خواهم وارد بحث هنر بشوم، می­گویم هنری که ما درگیرش هستیم هنر مدرن است، که در گذشته آن دو پایه را داشته اما حالا یکی از آن­ها از بین رفته­اند.

نکته­ای که می­خواهم به آن تأکید کنم در این­جاست، این هنر با شکل­گیری چیزی به نام سرمایه­داری به‌وجود آمده است. منظور من این نیست که سرمایه­داری هزینه­های هنر مدرن را پرداخته کرده، بلکه ورود از فئودالیسم به سرمایه­داری یک پیچ تاریخی در زندگی بشر بود و طبیعی­ست که بر هنر جهان نیز اثر بگذارد. در این دوره چیزهایی به­وجود می­آیند که تا قبل از آن مصداقش وجود نداشت. مهمترینِ آنها نوآوری­ست، مفهومی که طی یک روند تدریجی به مهمترین پارادایم هنر تبدیل و حالا به اوج خود رسیده است. در بررسی تاریخی جهانِ سرمایه از ظهور بورژوازی، قدرت گرفتن روزافزونِ سرمایه­داری و یکه­تازی اقتصادِ سرمایه درجهان تا به‌وجود آمدن اقتصاد جهانی، خواهیم دید که ماجرای نوآوری نیز همزمان و همگام با این روند به مسئله­ای مهم­تر تبدیل شده است. البته ما همواره نوآوری را داشته­ایم اما نه بدین معنای امروزی، این نو با آن نو متفاوت است. این نو، نوی ضرورت است و آن نوی اصالت. در گذشته هنگامی­که­ با مشکلی مواجه می­شدند و راه­حل­های قدیمی برایش جوابی نداشت، پس برای حل آن مسئله نوظهور باید راهی نو می­آوردند. اما هنر مدرن، نو نمی­آورد که مسئله­ای را حل کند، بلکه نو همه داستان اوست. ارزشِ هنر مدرن در نو بودنِ آن­ است. به همین خاطر کسانی مورد پذیرش دنیای هنر مدرن می­شوند که توانایی ایجاد کار غیرتکراری را داشته باشند، در غیر این‌صورت پس زده خواهند شد. درحالیکه در گذشته این مسئله تکرار، اصلاً اشکالی نداشت و برای مثال کسی که مسجدی را بنا می­کرد باید دنبال تشابهات کار خود با مساجد بزرگ و قدیمی می­گشت تا کارش مقبول واقع شود.

حال این نوآوری­ها از نظر من یک وجه اقتصادی داشته و آن وجه اقتصادی همان تولید همیشگی و مداوم و روزافزون است. باید تولیدات قبلی را خراب کرد و تولید جدید انجام دهید و مدام چیز جدیدی بیاورید. به همین دلیل است که از دوره مدرن سبک‌ها به این صورت به­وجود می­آیند که سبک­های پیش از خود را به­جای نقد، نفی می­کنند. یعنی مدرنیست­ها به نئوکلاسیک­ها فحاشی می­کنند و می­گویند که شما هیچ نمی­دانید. دقیقاً همین رفتار را پست­مدرنیست­ها نسبت به مدرنیست­ها داشتند و نئومدرن­ها نسبت به پست­مدرن­ها و…، در هر دوره­ای سبک قبل از خود را کنار می­گذارند، زیرا تنها در این حالت است که می­توانند چیزهای جدید تولید کنند. بار دیگر تأکید می­کنم؛ این­ها که گفتم به معنی وجود یکسری از افراد مانند مافیا در پشت­پرده جهان که همه چیز را ترسیم می­کنند نیست، بلکه این جریانِ طبیعی سرمایه­داری­ست و هیچ توطئه­ای در کار نبوده و این ذات و هنر سرمایه­داری­ست.

آن بخش سوسیالیستی دنیای مدرن که به دلایلی زمین­گیر شد هم تفاوتی با این قسمت از دنیای مدرن ندارد. سوسیالیست­ها بخاطر دور شدن از سرمایه­داری، هنر مدرن را نیز نفی کردند و به همین دلیل اتحاد جماهیر شوروی هنرمندان مدرنیست خودش را اخراج کرد. این اقدام در ظاهر عجیب­شان که باعث از دست دادن بهترین هنرمندان (مانند: واسیلی کاندینسکی و …) دوره خود شد، در آن زمان اقدامی بدیهی و اجتناب­ ناپذیر بوده است. سوسیالیست­ها با توجه به افکارشان باید به سمت هنرهای قدیمی­تر مانند نئوکلاسیک گرایش پیدا می­کردند. امروز با نگاه به آن دوره تاریخی درمی‌یابیم که جایگاه اصلی هنرمندان مدرن در اقتصاد سرمایه­داری معنا پیدا می­کرده و آن­ها جایی در اقتصاد سوسیالیستی نداشتند.

هنر مدرن، هنریست که هم­بسته سرمایه­داریست. اگر سرمایه­داری نو (از جنبه مصرف‌گرایی­اش) اینقدر وابسته به مصرف است، هنر نو هم باید مصرف را بالا ببرد. به همین دلیل است که چیزی به­نام اقتصاد هنر بوجود می­آید و حراجی­های بزرگ دنیا ارقام بزرگی را جابجا می­کنند. دیگر زمان این­ گذشته است که پس از مرگ یک نقاش به ارزش کار وی پی برده شود. امروز هنرمندان در زمان حیات خود میلیاردر هستند. البته حرف­های من بدین معنا نیست که هنرمندان برده سرمایه­داری­اند و یا کارِ بازاری می­کنند. آن­ها تمام خلاقیت و توانایی خود را در این مسیر به­کار بسته­ و این شیوه را به­صورت یک پیش فرض درنظر گرفته­اند و اصلاً نمی­اندیشند که چرا ما باید چنین کاری بکنیم!؟ در واقع خیلی از این هنرمندان تعریف هنر را در خلاقیت و نوآوری خلاصه می­کنند، در حالی­­که در دویست هزار(تقریبی) سالی که بشر زندگی می­کرده، یکصد و نود و نه هزار و نهصد سالش را، تعریف هنر در نوآوری و خلاقیت نبوده و هنر وظایف دیگری داشته است. برخلاف حدوداً صد سال اخیر که نوآوری به تعریفِ اصلی هنر تبدیل شده و این یعنی همان مصرف که پیش­تر اشاره شد.

حالا به همین موضوع در معماری نگاه کنیم، چرا شهرهای تاریخی ما در صد سال اخیر این­چنین مورد هجوم و تخریب قرار گرفته­اند؟ در حالیکه همین شهرها در ششصد ، هفتصد سالی که از عمرشان گذشته، فقط در جنگ­ها تخریب می­شدند. وگرنه کسی چیزی را خراب نمی­کرد تا به­جای آن بسازد. بلکه ساخته­های جدید خود را در کنار آن بنای قدیمی می­ساختند یا به آن الحاق می­کردند. حتی اگر ساختمانی خراب می­شد و زیرزمینش قابلِ استفاده بود، زیرزمین را نگه می­داشتند و ساختمان جدید روی آن برپا می­شد. در هنگام مرمت ساختمان­های زیادی دیده­ام که زیرزمین­شان متعلق به یک دوره­ قبل­تر از ساختمان اصلی‌ست. و این یعنی فرض­شان بر تخریب نبوده است. در حالیکه امروز ساختمان­های با قدمت 30 سال را هم تخریب می­کنیم تا ساختمان جدیدی روی آن بسازیم. این از ذات اقتصاد سرمایه­داری­ست که روی کار معماران هم اثر گذاشته و ما هم تحت عنوان نوآوری آن را تکرار می­کنیم. هنگامی که از رونق یک سبک کاسته می­شود، ساختمان­های آن سبک هم تخریب می­شوند تا با سبک جدیدتر ساخته شوند. و این تغییر سبک­ها هم در بازه زمانی هر 5 یا 10 سال یکبار اتفاق می­افتد و مدام چیز جدیدتری به‌وجود می­آیند.

این ازنظر جنبه هنری ماجرا بود و از جنبه غیرهنری هم می­توان به موضوع نگاه کرد؛ مثلاً به یکباره گفته می­شود هرکسی که مجتمع مسکونی می­سازد باید استخر و سونا و جکوزی را هم در آن بگنجاند. در حالی­که طبق مطالعات آماری خودم، به طور متوسط زیر 30 درصد از استخرهای این مجتمع­های مسکونی توسط ساکنین استفاده می­شود. پس چرا هر آرشیتیکتی که مجتمع مسکونی می­سازد استخر و سونا و جکوزی را هم در برنامه فیزیکی ساختمان گنجانده است؟ زیرا این یک الگوست برای افزایش مصرف تا بالاترین حد خود. چون همین استخر و سونا و جکوزی، نیاز به پمپ، لوله، کاشی و غیره دارد و درنهایت چرخ اقتصاد را می­چرخاند. چرا امروز برای اکثر خانه­هایی که در نیمه بالایی شهر ساخته می­شوند برای هر اتاق خواب یک توالت ساخته می­شود؟ کاری که تا ده سال قبل انجام نمی­شد و فقط یک اتاق خواب مَستِر با چنین ویژگی­هایی در خانه وجود داشت و برای باقی خانه یک توالت و دستشویی دیگر تعریف می­شد. اما حالا اگر خانه­ای 6 خواب داشته باشد، عیناً 6 توالت و دستشویی نیز خواهد داشت. این یعنی مصرف بیشتر که باعث چرخیدن اقتصاد سرمایه­داری می­شود. ما هم به عنوان معمار این­کار را انجام می­دهیم و این مسیر را به سمت جلو هدایت می­کنیم.

آیا ما (معماران) می­توانیم بر علیه این سیستم قیام کنیم؟ نه ، به این راحتی نیست! چون به محض اینکه چنین کاری نکنیم و خارج از این الگو رفتار کنیم، بازار خرید و فروش ملک و مسکن ما را کنار می­گذارد و کار خود را به فرد دیگری می­سپارد. اما ما می­توانیم راجع به این مسئله حرف بزنیم و چنین مطالبی را مطرح کنیم.

می­خواهم به یک نتیجه مهمتر اشاره کنم، البته این جمله را از دید یک مرمت­کار که معتقد به حفظ و نگهداری بناهای تاریخی‌ست نمی­گویم. کرونا به من آموخت که هیچ بنایی را نباید خراب کنیم، هیچ بنایی را! حتی اگر معماریِ آن بد باشد! ما باید مفهوم تخریب را کنار بگذاریم و اگر بنایی مشکل دارد آرشیتکت باید آن مشکل را حل کند. مانند همان کاری که در مرمت انجام می­شود، مثلاً بنایی که متعلق به یک فضای مسکونی بوده را به دانشگاه تبدیل می­کنیم. با چند حرکت می­توانیم چنین کاری را انجام داده و اگر سازه­ی بنایی بد طراحی شده و خطرناک است، می­توان سازه­اش را تقویت کرد و…، اما این­کار یعنی کاهش مصرف ممکن است مورد پذیرش جامعه نباشد. پیش­فرض­های جامعه روشنفکری هنری ما از کسی که کاری غیر از این انجام دهد حمایت می­کند. مسابقات بسیاری داریم که میزان سنجش­شان بر مبنای نو بودن کارهاست و به کاری جایزه می­دهند که تاکنون انجام نشده باشند وتوانایی ایجاد بازارهای جدید را داشته باشند.

من سعی کردم تا بدین شکل این دو ماجرا را به هم بدوزم. داستان کرونا ما را به جایی می­رساند که در مفهوم مصرف تجدید نظر کنیم. اگر می­خواهیم از محیط‌زیست­مان حفاظت کنیم باید مصرف خود را کاهش بدهیم. حتی مصرف خوراکی­ها! ما زیاد غذا می­خوریم! رستوران­ها برای رقابت با یکدیگر، غذای بیشتری به ما عرضه کردند و ما تابع الگوهایی غذا می­خوریم که ناخودآگاه به ما تحمیل شده است. مثلاً خودم 20 کیلو اضافه وزن دارم و این یعنی من یک انسان ضد­محیط­زیستی هستم. ما در حال لطمه زدن به محیط اطرافمان هستیم و همین چاقی مسئله­ی بزرگ امروز دنیاست. ما نمی­توانیم بدون تغییر الگوی مصرف خود، به محیط زیست کمک کنیم. این مثال را می­توانیم برای حیوانات خانگی هم به کار بریم؛ من خودم به شخصه بسیار به حیوانات علاقه دارم ولی چرا نگهداری از حیوانات خانگی تا این میزان باب شده؟ می­دانید که چرخه­ی اقتصادی این موضوع تا چه حدی وسیع است؟ بازار مصرف غذای حیوانات خانگی، پِت­شاپ­ها، دامپزشکی­ها و…. به یک بیزینس عظیم تبدیل شده و آیا این بیزینس عظیم ضرورت زندگی ماست؟ تجارتی که  قطعاً همه فشار وارده آن بر محیط‌زیست کره زمین است.

اما وظیفه ما چیست؟ ما یک وظیفه بیشتر نداریم و آن بقای نسل بشر است. من می­گویم این مسیر به بقای نسل بشر لطمه می‌زند. ما باید دوباره برگردیم و راجع به الگوهای زیستی خودمان تجدیدنظر کنیم. اصرار من برای مرمت کردن نه بخاطر این‌ست که زیبایی­شناسی تاریخی باید بماند چون بخشی از فرهنگ ماست، بلکه این تجربه­ی زیستی بشر است که اهمیت دارد. رابطه­ای که بشر با انرژی و مصرف داشته بخشی از فرهنگ است اما ما آن­ها را در علم جای داده­ایم. درحالی­که در گذشته علم هم بخشی از فرهنگ بود. نوع غذا خوردن و لباس پوشیدن در واقع تجربه زیستی ماست. ما امروز مرمت می­کنیم زیرا آن تجربه زیستی برای بقای نسل بشر لازم است. باید این تجربه حداقل دویست هزار ساله را برای بقای بشر به کار ببریم. و این ماجرای کرونا باید ما را وادار کند تا دوباره راجع­به مصرف بیاندیشیم.

ما معمارها باید یکبار دیگر خود را از مسیر تشویق­های جامعه روشنفکری معماری که به بهانه جوایز پرشمار، ما را وارد ورطه خرید تایید می­کنند کنار بکشیم. و به این بیاندیشیم که به عنوان معمار وظیفه داریم تا الگوی مناسب­تری را برای ساخت و ساز به کار ببریم، تا بتوانیم با حداقل مصرف و حداکثر تکیه به فرهنگِ گذشته و حداکثرِ درس گرفتن از تجربه­ی زیستی، بقای آینده بشر را تضمین کنیم. وقتی دست به تغییر بزنیم که نیازی وجود دارد. تغییر و نوآوری به خودی­خود اصالت ندارد و فقط وقتی باید دست به خلاقیت بزنیم که با مشکلی روبرو می­شویم. وقتی که صبح چشم خود را به جهان می­گشاییم نباید خلاقیت به خرج بدهیم، بلکه باید مشکلات را حل کنیم. حال اگر برای حل این مشکلات راه­حل­های قبلی پاسخگو نبودند، آن­وقت باید به دنبال راه­حلی جدید باشیم. این درسی­ست که ما از تکامل می­گیریم. موجوداتی در کره­ی زمین داریم که هشتصد میلیون سال قبل شکل گرفته­اند و با حفظ کارآمدی­شان، هنوز هم به حیات خود ادامه می­دهند. کوسه­ها موجوداتی متعلق به دویست میلیون سال قبل هستند که هنوز وجود دارند و زندگی می­کنند. موجوداتی هم که نتوانستند در میان بحران­ها خودشان را تکامل ببخشند منقرض شدند و از بین رفتند. تکامل زمانی به وجود می­آید که شرایط اجازه بقا به الگوی قبلی را ندهد. تکامل از روی بالهوسی انجام نشده، از این جهت که دنیا نمی­توانسته خلاقیت خودش را به رخ بکشد بوجود نیامده، بلکه فقط به نیازها پاسخ داده است. توصیه من به معمارها این­ست که به خلاقیت و نوآوری از زاویه دید حل مسئله واقعی و رفع نیاز واقعی نگاه کنید. همانطور که باید در الگوی مصرف خود تجدیدنظر کنیم، باید در نحوه­ی مواجه­ی خودمان با مسائل هم بازنگری انجام دهیم.

آن­چه بیان شد، تأملاتی بود که در چند وقت اخیر و دوران قرنطینه بدان اندیشیدم و سعی کردم رابطه­اش را با اندیشه­های گذشته خودم پیدا کنم. من سال‌هاست که مرمت می­کنم و زاویه دیدم به معماری یک زاویه زبانی­ست و زبان چیزی­ست که در عین تغییر مداوم، در برابر تغییر مقاومت می­کند و بالعکس. این موضوع بسیار مهمی­ست. تکامل هم به این شکل است، ما یک DNA داریم که سعی می­کند ما (هر موجود زنده­ای) را عینا کپی کند، تا یک انسان به انسان و یک کرم به یک کرم کامل بدل شود. اما همین DNA گاهی تغییر می­کند، اما این تغییر کوچک است. داروین در کتاب منشأ انواع یک حرف بسیار بسیار مهم می­زند: تغییرات کوچک، فقط تغییرات کوچک باعث تکامل می­شوند و تغییرات بزرگ منجر به مرگ. خاصیت زبان همین است، تغییر می­کند اما بسیار کوچک و اندک اندک. به همین دلیل است که جامعه می­تواند زبان را به عنوان یک میثاق برای انتقال مفاهیم به کار ببرد. اگر طی یک شبانه­روز، پنجاه درصد از یک زبان تغییر کند، ما نمی­توانیم با یکدیگر حرف بزنیم زیرا نمی­دانیم چه مفاهیمی را انتقال می­دهیم. این چیزی­ست که ما در معماری خودمان به آن توجه نداریم زیرا معماری هم دقیقاً یک زبان است. بناء بر این به نظر من باید در برابر تغییر مقاومت کنیم اما یادمان باشد که تغییر گریزناپذیر است. تغییر باید انجام شود، به ضرورت، کم، کوچک و به دقت باشد. و به محیط که می­تواند شامل خودمان، سایر انسان­ها، طبیعت و هر چیزی خارج از آن پدیده باشد فرصت انتخاب بدهیم.

آن باگِ زیست محیطی که حرفش را زدیم از همین نقطه شروع می­شود. انسان همواره بخشی از طبیعت بوده و طی قرن­ها با این طبیعت خوب کنار آمده و حاصل زندگی او خسارات مهمی به طبیعت نبوده است. و حتی بخشی از اکوسیتم­ها وابسته به حضور انسان شده. اگر امروز شهرهای ما ازبین بروند امکانش هست که تعدادی از گونه­های جانوری و گیاهی که وابسته به زندگی شهرنشینی شده­اند نیز از بین بروند. اگر فکر کنیم که هرآنچه در گذشته داشتیم نشانه جهل، خرافه و عقب افتادگی بوده و ناگهان همه چیز را از یک دریچه جدید ببینیم و سعادت و خوشبختی خود را در ارتباط مستقیم با عمق و بزرگی این تغییرات بدانیم، فقط به یک جواب برای این تفکر می­رسیم: ریسک این حرف­ها خیلی بالاست و بقای بشر موضوع ریسک پذیری نیست و ممکن است به از بین رفتن ما بیانجامد. اصلاً فرض کنید که انسان مسبب فاجعه­ای شود که خودش و نود و نه درصد از گونه­های زنده جهان را از بین ببرد. به فرض حضور همان یک درصد از گونه­های زنده، پس از میلیون­ها سال ما زمینی را خواهیم داشت که پر از گوناگونی­ست. پس جهان کار خودش را می­کند و این بدبختی ما انسان­هاست که دچار این مشکل می­شویم. اگر ما از محیط‌زیست حرف می­زنیم، در واقع به بستر زندگی خودمان توجه می­کنیم. از نظر من انسانی­ترین کار این­ست که به آینده انسانیت و بقای بشر فکر کنیم. به­عنوان یک معمار ما نباید بسازیم، بلکه باید آنچه را که داریم حفظ کنیم. تخریب بدترین کاری‌ست که یک معمار می­تواند انجام دهد. تخریب آخرین راه حل است. ما باید در دانشگاه‌های­مان یک درس تحت عنوان الحاق داشته باشیم؛ یک بنایی موجود است، با بوجود آمدن یک نیاز جدید، یک چیزی به آن بنا اضافه کنیم. ما چنین چیزی در دانشگاه‌ها نداریم و فقط بر روی زمین بکر کار می­کنیم. طراح باید بتواند چیزی را از بین نبرد و آنچه که هست را حفظ کند و اگر احساس نیازی هست، هوشمندانه چیزی به بنا اضافه کند. معماری و شهرسازی ما باید به این سمت حرکت کند و آینده بشر را با حفظ داشته­های امروز و تغییرات جزء به جزء در این داشته­ها، بسازد.

[i] https://www.instagram.com/naviidtaheri/

http://t.me/ghafquarterly

در تعریف معماری معاصر ایران

تلاشی در جهت تعریف معماری معاصر ایران

با نگاهی به مسیر طی شده در طی هشت دهه اخیر

 

نوید طاهری.دانش آموخته کارشناسی ارشد معماری.دانشگاه تهران

 

معماری معاصر ایران از آن  مفاهیمی است که در ذات خود فاقد یگانگی معناست، حال چرا مفهوم معماری معاصر را با تعبیر معنایی آن آغاز می کنیم؟ شاید ساده ترین روش تعریف یک موضوع و مفهوم بخش کردن آن به واژگانیست که در برگیرنده آن مفهوم کلی هستند، در باب “معماری معاصر ایران”  نیز ما با سه  واژه ای مواجه هستیم که به صورت جدای از هم شاید تعبیری شفاف داشته باشند ولی در ترکیب واژه” معماری معاصر” نیازمند باز تعریف هستیم. شاخص ترین این نکته در معنای” معاصر بودن “است. معاصر بودنی که با توجه به زمان و مکان قرارگیری ممکن است از آنها تعبیری واحد استخراج نشود. در این گفتار تلاش دارم مفهوم کلی ” معماری معاصر ایران” و تضاد محتوایی آن را به رشته تحریر در آورم.

همانگونه که در پیشگفتار این مقال بیان گردید مفهوم ” معماری معاصر ایران” را هر آینه بخواهیم باز تعریف کنیم با یک چالش جدی مواجه هستیم، حتی اگه فهم دقیق از واژه ” معماری” و نیز جغرافیایی بنام ” ایران” داشته باشیم مفهوم معاصر و معاصر بودن دارای تناقضاتی در تعریف است. به عنوان مثال چنانچه ما دوره زمانی دو یا سه دهه اخیر را در ایران معادل ” معاصر” بدانیم آن گاه این شبهه پیش می آید که این معاصر بودن نزد یک  فرد شصت ساله معاصر تلقی می شود یا یک انسان سی ساله ایرانی؟ نگاه یک فرد شصت ساله با تجربه ای سی ساله از معماری مسلما با تجربه یک معمار جوان از معماری همسان نیست و یک ابهام معنایی در دل خود دارد بنابراین تعریف ” معاصر” بر این مبنا دچار نوعی تناقض است.

معماری معاصر ایران از دید مخاطبان جدی معماری معنایی واحد دارد و این معنا حاوی یک نکته خاص نیز هست این که معماری معاصر ایران با تعبیر نو زاده شد و در بطن خود “هم عصری” و    ” نو بودن” را هم زمان به دوش می کشد، اما این سوال برایمان پیش می اید که آیا در تمام این سه دهه در زمینه تولید و آفرینش فضای معماری جدید اتفاق جدیدی رخ ننموده که تمام این مدت عملا شاید ما آنچنان بر اندیشه هایی که داشته ایم پای فشاری کرده ایم و آنها را آنچنان قوی و غنی دانسته ایم که گویی معاصر بودن سی سال اخیر برابر با معاصر بودن امسال ماست، قاعدتاً اینگونه نیست ولی چنانچه بخواهیم معماری معاصر ایران را تعریف کنیم بایستی به پدیده هایی که در تولید و آفرینش معماری ایران موثرند نگاهی دوباره بیفکنیم، آنگاه باید دید که آیا تمام این سه دهه معنایی جدی در مفهوم معماری معاصر ایران وجود دارد یا تنها یک دهه اخیر به این مفهوم نزدیکتر است.

حال اگر این نظریه که معماری معاصر ایران را در اتفاقات سه دهه اخیر خلاصه کنیم اولاً این نگاه معطوف به نگاه شخصی نگارنده نیست بلکه معطوف به یک جامعه مدنی – اجتماعی- اقتصادی است که تولید معماری می کند و چنانچه جامعه مذکور در خودش مدام آورنده اندیشه های نو باشد آنگاه می توان گفت ما یک معماری معاصر داریم که از سه دهه قبل تا کنون مدام خود را نوسازی نموده ولی ریشه های خود را تغییر نداده و “معاصر” است در حالی که در کشور ما چنین نیست؛ چرا که ما در چند دهه اخیر با رکود جدی اندیشه های نو و نظریاتی روز آمد در باب معماری امروزمان مواجه هستیم که در محیط به سادگی قابل بازشناسی است. متأسفانه زمانی ما یک اثر را نو می پنداریم که با آثار دیگرانی که طراحی و ساخته شده اند و در جایگاه معیار قرار گرفته قیاس گردد و مقبول افتد، حال اهمیت ندارد که آن اثر دو دهه پیش تولید شده است یا دیروز.

منتها ما با این مشکل مواجه هستیم که اساساً برای معماری تعریفی واحد نداریم که هم در محیط آکادمیک و فضای دانشگاهی مقبول باشد و هم در جامعه میان توده مردم پذیرفته باشد و حتی دستگاههای ذیربط که متولی صدور پروانه های ساختمانی هستند همچون شهرداری، تعریف واحدی از مفهوم معماری معاصر و امروز ما ندارد و دردناکتر از آن حتی میان جامعه حرفه ای نیز تعریف دقیقی برای معماری معاصر شکل نگرفته است.

این مشکل از آنجا ناشی می شود که ما نه در جامعه آکادمیک و میان اساتید دانشگاهی این رشته نه در میان معماران حرفه ای در تمام چند دهه اخیر هیچ گونه هماهنگی از جهت نوع نگاه به مفهوم معماری و بالاخص معماری معاصر ایران نداشته ایم و اینکه چرا به تفاهم و بیان واحد نرسیده ایم در جای خود بایستی ریشه یابی گردد.

عملاً تا زمانی که ما به یک نگاه واحد در این باره نرسیده ایم و نتوانسته ایم تعریفی برای معماری در مقیاس ملی بیاوریم خواه ناخواه آثار معمارانه را نمی توان به درستی در تیغ نقد و مقایسه برد، مگر زمانی که ما پدیده معماری را بتوانیم به زبانی علمی با تعریفی مشخص و مقبول از دید همه متخصصین این عرصه چه آکادمیک و چه حرفه ای و چه حتی توده مردمی که در درون این آثار زیست می کنند، تبیین کنیم، تا آن زمان  فهم اینکه کدام آثار در رده این مفهوم واحد قرار می گیرند بسیار پیچیده خواهد بود، پس تا زمانی که تعریف پیش گفته حاصل نگردد عملاً انطباق آثار موجود با آثاری که در زمره ” معماری معاصر” ما قرار گیرند امکان پذیر نخواهد بود . به واقع اینکه در مقیاس جهانی تعاریفی برای ” معماری معاصر” داریم که این تعاریف هیچ گاه وارد  نظام اندیشگانی ، مطالعه، آموزش و تمرین معماری ما نشده اند ،نقصی جدی در این زمینه است.

اینکه ما تا بحال امکان چنین اتفاقی را تأمین نکرده ایم را شاید بتوان در یک ریشه یابی تاریخی مشخص نمود . شاید اگر بازگردیم به حدود هفتاد سال قبل که سیستم آکادمیک آموزش معماری برای نخستین بار وارد دانشگاههای ما شده آن زمان بهتر بتوانیم علت را توضیح دهیم ، از ابتدای امر معلمین این دانشگاه ها هیچ گونه تلاشی جهت فهم مفاهیم و مقوله های ” معماری” را در جایگاه جهانی نداشتند و این نکته  را نه معلمین و نه روسای این دانشگاهها هیچ گاه به عنوان یک امر حیاتی نپذیرفتند، اینکه مفاهیم جهانی در باب معماری بایستی بررسی و فهم می شدند و سپس در ادامه روز آمد و به هنگام می شدند همواره در این هفتاد سال آموزش معماری در این سرزمین مغفول مانده است چرا که هر پدیده ای در معماری بایستی الزاماً به تاریخچه ای که در عقبه آن است نگریسته شود در حالی که عملاً همچنین نگاهی را از ابتدا در سیستم اکادمیک خود نداشته ایم و به همین سبب نمی توان گفت سخن جدیدی شکل گرفته که در ادامه آن نگاه روش مند متصل به دستگاه فکری جهانی بوده است، و هر آینه حتی یک معلم معماری در تلاش باشد چنین روشی را در مدارسی که سراغ داریم جایگزین نماید نظام آموزشی و سرفصل های درسی حاکم این اجازه را به وی نخواهند داد.

از سویی دیگر افرادی صاحب نظر و صاحب سخن داریم که موظف به تجزیه و تحلیل پدیده های محلی در سطح جهانی هستند باید استنتاجهایی برای پدیده هایی محلی در سطح جهانی فراهم آورند ولی متأسفانه یا تلاشهای ایشان به بار نمی نشیند یا به آن توجهی نمی شود و از سوی دیگر مجموعه هایی را که ما به دنیا می آوریم اگر نیک نظر کنیم حداقل در دو دهه اخیر و با توجه به جوایز معماری ایران، توسط عده ای به سنجه داوری و قضاوت برده می شود که از یک مودت و دوستی بین خود برخوردارند و این دوستی همراه با تفاهم است و این در باب قضاوت ایشان نسبت به پدیده ها و تولیدات معماری ما نگاهی واحد را پدید آورده، یعنی این دوستان صاحب نظر حتی اندکی تمایز اندیشه در مواجه شدن با این آثار ندارند، حال سوال پیش می آیدکه چه میزان تفکرات و نگرش این حلقه واحد در این سالها از کانالهای جهانی اندیشه پردازی در باب معماری(در بازه های زمانی کوتاه) عبور داده شده است؟ چگونه توانسته بر تکنولوژی مدرن  مسلط شود و آن را بدون ترس به نظام کار حرفه ای معماری امروز وارد کند و برای آن دستورالعملهایی بیافریند؟ مادامی که چنین نظام رفتاری روشمندی خود را به روز کند و در مودت و همراهی و روز آمدی با پدیده های جهانی ارتباط درستی برقرار کند، نمی توان به کیفیت پدیده ها و آثار معماری تولید شده به درستی نظر افکند.

همچنین از سویی دیگر تا زمانی که یک شرکت مهندس مشاور یا دفتر معماری  پروژه ای را به هر شکل -درست و یا غلط- طراحی و به منصه بروز و اجرا می برد به سبب نوع ارتباطات ویژه با کارفرمای دولتی و یا خصوصی، هیچ گاه در مقام نقد و بازخواست از سوی هیچ مجموعه ای قرار نمی گیرد، چرا که نهایت ابتذال موجود در آن آثار صرفاً به سبب داشتن یک یا چند بر برونی نازیبا که ظاهراً مدرن است و با معیارهای عمومی آثاری که در ژورنالهای معماری جهان چاپ می شوند منطبق است،آن آثار را به جایگاه تمجید و تفقد می بریم حال آنکه نمی دانیم به واقع درون آن چه می گذرد؟ فرایند طراحی آن از کدام مسیر عبور کرده و به سرانجام رسیده است؟

به واقع ما اگر بخواهیم در راستای معاصر بودن معماری در ایران و در بستر فرهنگ غنی و استواری که داشته ایم و از انقلاب مشروطه به فراموشی اش سپرده ایم و عملا جامعه معماران حق خود را از این انقلاب بر نگرفته اند (بر خلاف سایر اصنافی که جنبه های مکانیکال در آن حرفه ها پررنگ است) و معماران به سبب آنکه در انقلاب مشروطیت هیچ گونه حضوری نداشتند که بعد بتوانند آن را پیگیری کنند و بر اساس آن آورنده سخن تازه ای باشند و همراه با دیگر قوانین به سنجش برده شوند و آفرینش فراورده های هنری عملا بدون هیچ سهمی از مشروطیت با توجه به تاثیر آن در فکر و روش اندیشیدن انسانها رها گردید و نتوانست این حق را از این جریان اتخاذ و خود را روزآمد کند. و ما عملا از هشتاد سال قبل که مدارس معماری را بنیاد نهادیم آفرینش معماری را به دست کسانی سپردیم که این انسانها ضمن ارزشمند بودن در سرزمین خود و نیز به صرف خدمت کردن در ایران شایسته ریاست دانشکده های معماری تازه تاسیس شمرده شدند.و به آنها قدرت دادیم که هر آن کاری را که صحیح می دانند به انجام رسانند فارغ از اینکه ذاتا معمار نبودند .آثاری که توسط این گروه از معماران و باستانشنسان غیر ایرانی در آن برهه خلق شد نظیر موزه ایران باستان ضمن حرمت گذاری به ارزشهای معماری و فرهنگی دیرینه ایران نمی توانست به عنوان الگویی مبنایی برای معماران نسل دانش آموخته مدارس معماری آن روز قرار گیرد. چرا که اصولی برای آن گونه های قابل تکثیر تعریف نکرده بودیم ما معماران نمی بایست صرفا به رگ وریشه ها و برگهای معماری مقبول گذشته بسنده کنیم و تکنیکهای به دنیا آوردن یک اثر معماری را چه در زمینه نوع مواد و مصالح بکار رفته در آن و چه در زمینه شکل دادن به فضای معماری چه در زمینه بهره وری از این آثار به تکرار آنچه در آن الگوی کهن داشته ایم محدود کنیم.آنچه مورد توجه است ما از “گدار تا سیحون ” هیچ زمانی از معماران نخواستیم که فرآورده های فکری-علمی-هنری خود را در جامعیتی ببرند که آن جامعیت متعلق به فضای فکری قابل توجهی از مردم ایران است،در هیچ زمانی از حرفه مندان جامعه معماری ایران پرسیده نشده یا چنین همتی میسر نشده که از این جامعه بپرسد زبان مشترکش در آفرینش معماری چیست؟

با وجود چهار دهه گذر از تولیدات معماری امثال سیحون و دیبا و امانت امروز ما در دنیایی ایستاده ایم که داعیه تسری افکار معمارانه اش را به سراسر گیتی در خلل جوایز جهانی دارد ولیکن کماکان در تعریف معماری معاصر ایران زبانمان الکن است و آن گونه که باید نتوانسته ایم حتی تکنولوژی- های جهانی را به زبانی محلی ترجمه کنیم و در بسیاری از موارد به تکرار الگوهایی بسنده کرده ایم و این نکته که این الگوها از کدام برهه تاریخ معماری غرب وام گرفته شده اند جای تفکر دارد هر چند چندان تفاوتی در اصل ماجرا حاصل نخواهد شد چرا که به هر روی زبان معماری امروز ما نتوانسته در خور فضای اندیشگانی انسان ایرانی معاصر باشد و ما معماران ناگزیریم برای این دوره گذار بهایی بپردازیم که شاید ساده ترین راه زبان گفتگو باشد،گفتگویی میان معماران امروز ایران فارغ از دسته بندی هایی برخواسته از جایگاه فکری –علمی-هنری معمار.